روزي و روزگاري بود. في الجمله بد روزگاري بود. حال مردم زار و نزار. راه که مي رفتند در کوچه و پس کوچه ها خون قي مي کردند يک مرتبه. طاعون بود خدا ،مرگ احمر بود، مرگ اصفر بود والله اعلم. گشنگي بيخ گلوي مردم را فشرده بود. مردم سنگ به شکم هاي خودشان و بچه هايشان بسته بودند. تشنگي تا حد خشکي خون در رگ هايشان رسيده بود. روزشان سياه بود و روزگارشان سياه تر. ترس اسخوان هايشان را زرد کرده بود.
در اين مصيبت عظمي بود که شارلاتاني از راه رسيد. نه اينکه من بگويم شارلاتان بود يا ديگران بگويند يا دشمن داشته باشد. نه...خودش مي گفت من شارلاتانم. قيافه اش داد مي زد. يک شالي روي کولش انداخته بود سياه مثل شب. ريش دو شاخه تيزي گذاشته بود که يک شاخه را به رنگ سرخ حنا کرده بود و يکي را به رنگ سفيد. هيبتي داشت عجيب. قدي بلند و عصايي گرز مانند و نتراشيده که مي گفتند از چوب درخت شيطان بريده است. با اين هيبت عجيب و عظيم شارلاتان وارد شهر خراب و زندگي مردم بد حال شد که مدام در کوچه پس کوچه ها خون قي مي کردند و اسخوان هايشان از ترس و درد و گشنگي زرد شده بود.
مرد براي بزرگ هاي ترسو شارلاتان بود براي بچه هاي ترسيده از دست و دهان بزرگترها آل بود آل.
مي گفتند بچه سر شب از خانه بيرون نروي ها آل تو را مي برد. و بچه اين را که مي شنيد دلش هري مي ريخت پايين و مي ترسيد مي رفت کنج اتاقش کز مي کرد و تا ته شب که خوابش مي برد پا از اتاق هم بيرون نمي گذاشت. تازه شب ها همه بچه هاي شهر خواب همان آل را مي ديدند که تا صبح در کوچه پس کوچه هاي شهر مي چرخيد و لاشه آدم هايي را جمع مي کرد و مي برد گورستان که از مرگ و بدبختي مرده بودند...
برچسب: قصة وعبرة,قصة واقعية,قصه وقصيده,
نویسنده: سپیده کریمیپور